بهاربهار، تا این لحظه: 10 سال و 11 ماه و 16 روز سن داره

زندگی مامانی

چهار سالگی

بهار عزیزم تولدت مبارک. برات بهترینهارو ارزو میکنم. امیدوارم عاقبت به خیر بشی دختر عزیزم. تم تولدت اناو السا بود و کادوی منم عروسک انا و السا بود. خیلی انا و السا رو دوست داری و کل وسایلشو تقریبا خریدی... همش میگی چرا نمیتونم برف پرت کنم مثل السا!!! کنار شیطنتت داری خیلی چیزها رو بهتر از قبل درک میکنی و یکم نگرانم که الان خیلی زوده که خودتو درگیر بعضی مسایل کنی... یه روز بابا خوابیده بود و عینکش روی زمین بود. منم حواسم نبود و پام رفت روی عینکش و شکست.تو هم کنارم بودی نگاه همدیگه کردیم و از اونجا رفتیم. چون بابا روی عینکش خیلی حساس بود عجیب استرس داشتم که چطوری بهش بگم چون یه شرایطی بود که نمیشد رفت عینک سازی. خل...
29 اسفند 1398

وابستگی

دختر نازم سلام. خیلی وقته که نتونستم برات بنویسم. اینقدر شیطون شدی که حد نداره واقعا بعضی روزا خسته میارم و کم میارم و ... ولی یه اتفاقی افتاد که من چند روز ازت دور بودم و تازه اون موقع بود که فهمیدم بچه هرکاری هم که بکنه از جونت برات عزیزتره... یه چیز دیگه هم که فهمیدم اینکه پدر و مادر تنها حامی های ادم هستن تو هر سنی.... خیلی باهوشی و به کوچکترین نکات هم توجه میکنی و حرفایی میزنی ادم باورش نمیشه که بچه سه سال و نیمه اینطوری حرف بزنه. یه سری کلمه ها رو باز خوب نمیتونی بگی( اشپخونه, ملاله, ...) ولی کلا حرف زدنت عالیه. خیلی مهربون و خوش دلی دقیقا مثل مامان خودم. همه هم اینو میگن. تقریبا ماهی ...
11 مرداد 1398

سه سالگی

عزیز مامان تولدت مبارک. تابستون که تولد سارا رفتیم, تو سریع شمع تولدشو فوت میکردی و به سارا اجازه نمیدادی... تولد خودت که شد بعد از اینکه تولدت مبارک رو خوندیم و .... گفتی حالا نوبت فوت کردن شمع هاست... الهی دورت بگردم که منتظر فوت کردن شمع تولدت بودی. امیدوارم همیشه لبت خندون باشه عزیزم. حسابی شیطونی و هرجا که میریم همه میگن بهار شیطونه اومد... کلی واسه ادم یه چیزو توضیح میدی و دلیل های عجیب غریب میاری کوچولوی من. یه شب بابا داشت حساب کتاب میکرد تو هم گیر دادی که منم می خوام کتاب کتاب کنم. خلاصه هر شب ماشین حساب و تبلت و گوشی منو میگیری با یه خودکار و دفتر و دور خودت می چینی و به بابا میگی بیا ...
20 آبان 1397

دیدن رشد بهارم

عزیزترینم داری بزرگ و بزرگ تر میشی و دیگه تقریبا همه چیزو درک میکنی. الان که دارم واست مطالب رو یادداشت میکنم داری باهام حرف میزنی و بازیت رو برام توضیح میدی و اصلا نمیزاری بفهمم دارم چی می نویسم. خیلی شیرین زبونی و هرجایی میریم همه از اومدنت می ترسن چون خرابکاری میکنی و حسابی شیطونی. الهی من دور شیطونیات بگردم. می خوایی بگی منم ببر میگی منم بیار. به خاله طیبه میگی طلبه. به ابگوشت میگی اغگوشت. یه سفر به محلات داشتیم و اونجا از ابگرم حسابی استقبال کردی. امسال ماه محرم هم رفتیم خونه مادر ولی تو سرماخوردی و تب شدید داشتی. راستی تولد سارا هم رفتیم ولی دست نگار شکست و اخر تولد به خوبی تموم نشد. م...
27 شهريور 1397

دوسالگی

دختر گلم سلام. نمی دونم چه وقت تو این مطالب رو می خونی و تا چه حد برات جذاب هست ولی من که با تمام وجودم و با هیجان تمام برات می نویسم. نمی دونم من اینجوریم یا همه ولی هرچی بزرگتر میشی کارام سخت تر میشه و واقعا وقت کم میارم. قرار شد بگم چطور از شیر گرفتمت. دخترم عملیات با موفقیت موفقیت انجام شد. جالب بود که شبا بیدار نمیشدی واسه شیر و خلاصه خیلی کار سختی نبود اخه خیلی به می می وابسته بودی. مرحله بعدی دو هفته بعدش از پوشک گرفتمت اینبار جبران کردی. زیر بار جدایی از پوشک نمیرفتی و هنوزم ادامه داره.... تولد دو سالگیت مبارک دختر گلم. ادم باورش نمیشه اینقدر زود می گذره... امسال اول رفتیم اتلیه و شب ه...
24 بهمن 1396

گرفتن از شیر

بهار عزیزم خدا رو شکر میکنم که هستی. یکم شیطون شدی و البته شیرین زبون. من فدای حرف زدنات بشم. داری کم کم شعر می خونی یعنی شعرایی رو که برات می خونم سعی میکنی با من تکرار کنی. دیروز بهم گفتی مامان شرمندم اب بهم بده. الهی بگردم عزیزم دشمنت شرمنده باشه. خاله فاطمه اینا اومدن خونمون و من و تو همراهشون رفتیم خونه مادر و بین راه رفتیم غار علی صدر. من یکم ترسیده بودم و تو بهم می گفتی مامان نترس. رفته بودی بغل خاله فاطمه و چسبیده بودی بهش. کلی هم توی شهربازیش بازی کردی. خونه مادرم که رفتیم کلا بیرون و پارک بودیم و حسابی بهت خوش گذشت. از دو روز پیش شروع کردم از شیر بگیرمت. بیقراری و بی حوصله  ول...
18 شهريور 1396

شیرین کاری

دختر عزیزم ببخشید دیر میام و برات مطلب میزارم. اینقدر درگیر زندگی هستم فرصت نوشتن پیدا نکردم. ولی بدون که درگیریم هم بیشتر با خودت بوده و تو عزیزترین موجود زندگیم هستی و همینم برام شیرینه. تو این مدت خیلی تغییر کردی. واکسن هجده ماهگیت هم زدیم, شب اول خیلی تبت شدید بود و من دائم پا شویت میکردم. دیگه رفت تا ان شالله شش سالگیت دختر گلم دیگه حرف میزنی البته نه هنوزم دقیق ولی هرچی بشنوی تکرار میکنی و بعضی وقتا اینقدر هیجان زده میشم و بوست میکنم و فشارت میدم دادت بلند میشه. عاشق بچه های تو کوچه هستی و اسم همه رو بلدی. به رسول میگی سسول. پارسارو همون پارسا میگی. مرضیه رو میگی مانا. امیر رو درست میگی. پریا و حسین رو هم درست میگی. هر روز تلفنی با...
19 خرداد 1396

حرف زدن

دختر گلم اینقدر این مدت درگیرت شدم که فرصت نشد بیام وبلاگت و مطلب بزارم. دیگه کم کم از اذر ماه 95 شروع کردی به حرف زدن البته هنوز جمله نمیگی ولی مثل طوطی هر چی می گن تا جایی که بتونی تکرار می کنی. به بابا هم دیگه میگی بنبن. روزی صدبارم صداش می کنی. مادر , مامان عزیز, بابا عزیز, عمه, پدر, تنبل تنبلا, ممنون, سلام و...کلی کلمه دیگه رو میگی. وقتی بهت میگیم بابا یا مامان یا مادرو دوست داری میگی نه اونم با تشدید که همه می خندن. کلی هم باهات کار کردم بگی بله فعلا که بی فایدس. یه سفر به کرج داشتیم چون عمه بهار با یه نفر به اسم میشل از المان اومده بود و تو در عین نا باوری غریبی که نکردی هیچی کلی هم صمیمی بودی باهاشون. ...
19 اسفند 1395

یک ساله شدن

بهار عزیزم سفر دوم زندگیتو با بابا رفتیم مشهد. واقعا شرایط سختی بود تو چهار دست و پا می رفتی و کف اتاق هتل هم کثیف بود و با اینکه ملافه هم اورده بودم ولی باز کارساز نبود. زیارتم که نتونستم برم فقط  یه روزش از دور زیارت کردم. سرمای شدید خوردی البته سرماخورده بودی از عروسی هایی که با هم رفتیم ولی مشهد بدتر شدی. برگشتن قطار خراب شد و تو حالت بد شد. خلاصه عزیزم حسابی اذیت شدی الهی من فدات بشم. با همه این اتفاقات نمی دونم چرا اینبار اینقدر از سفر مشهدم احساس سبکی می کردم  تا یک ماه ارامش عجیبی داشتم. بابا بهروز عزمش رو جزم کرده تو رو راه بندازه. اخه همه می گفتن زود راه میوفتی ولی سرماخوردگی خیلی ضعیفت کرد. 9 ابان 1395 ی...
25 آبان 1395

اش دندونی

دختر گلم اول بگم که خدا رو به خاطر داشتنت شکر می کنم. یه مدت خیلی بی قرار شده بودی و بهونه گیری می کردی همه حدسمون این بود که گل دختر داره دندون ور میاره . همین طورم شد و بهار جان دندون در اورد. مادر 26 تیر ماه برات اش دندونی درست کرد و دوستات هم اومدن و یه جشن کوچولو گرفتیم. مامان فدای اون دو تا دندون ریزت بشه اخه. برای مامان یه مشکل پیش اومد و مجبور شدم یک شب بیمارستان بستری بشم تو هم با خودم بردم که شیر بخوری ولی  مریض شدی و از کارم پشیمون شدم. واینم بگم بهوش که اومدم می گن با گریه تو رو صدا می کردم. باورت میشه همه ی زندگی منی. تو این مدت یه سفر به اصفهان داشتیم که مادر و پدر جون هم همراهمون بودن. شبا...
23 مرداد 1395